|
در هوا فراقی ناصر عبداللهی نازنین:راز دل همان به نهفته ماند!
|
دست همیشه مهربانش را به شانه ام زد و گفت:
براش یه فکری کردم. حتما...اون جا یه فضایی دیگه طلب می کنه و یه حضور دیگه.انشاالله برای یه شنونده هایی خاص و خواص ، واسه آینده به فکرش هستم!
صورت نجیب و نگاه عجیب و برق چشمانش و حسرت توام با امید و پرسش ناصر نازنین، الان جلوی چشمامه وقتی این حرفها رو زد و حالا واسم یه معنی دیگه ای داره.مثه همیشه های اون عزیزم که هر بار دریاد و خاطر، حرف ها و نوشته ها و صداش، دوباره هاش هر بار یه حکایت دیگه ای از یه نکته ای رو میگه برام و تازه ست.
اون شب که این حرف ها رو زدم و شنیدمش، سه چهار روز مونده به 10 دی ماه دقیقا شش سال قبل بود و نیم ساعت بعد ازاتمام کنسرت سالن میلاد نمایشگاه بین المللی تهران.راستش از دست یکی از شنونده ها توی اواخر اجرا که دو ردیف جلوتر از من نشسته بود شاکی بودم وموقع تکنوازی های ناصر نازنین-که سخت دلبسته این شیوه اجراهایش بودم- وقتی ناصر یادی کرد از مرحوم منصفی توی اون اجرا که شب جمعه بودش و چه لطیف و صمیمی از حسش گفت و اشاره داشت به یاد و نام او با بهانۀ بجای آن پنج شنبه شب و شب ِ یاد ِ سفر رفتگان،همان شخص آهسته گفت: انگار اومدیم مسجد؟! 
… و ناصر بعد از آن، با سازش چه زیبا و با بغضی خوند"برکۀ خشک" رو. البته با تغییراتی زیبا و درون زاد برشعرمنصفی ارجمند: صدات اُمزَه صِدام، تِشنو نهُندی… و عاشق آن قسمتم که چگونه خواند:
"خدایا هر چه دردِن وا م ِ بودِن/ سبک سنگین مثه دیریا سیاهن "
آخر کنسرت که مردم برای رفتن آماده شدند به آن جناب با طعنه گفتم :اتفاقا درست گفتین! می بخشین شما اشتباه اومدین به این مسجد. این جا هم چون حرمت داره یه جور مسجده. مسجد حقیقی!...
بعد برنامه و بین همون صحبت ها که اول نوشتم، جالب بود نگاه و نظرناصرنازنین که وقتی شاکی بودم و گفتم این جماعت و مردم که پُر می شن تو این سالن، ببخشید بیشتریشون اهل معنی نیستن و این چیزایی که می خونی و می گی نمی فهمن و تو این باغها نیستن و اوعزیز با آرامش و بدون دلخوری گفت که:عیب نداره. ببین.اینهاهم لازمند و هم محترم. برای این عده هم حتی که می گی باید باشم و موسیقی وحرف هامو بگم.برای همه.
و من به فکر اون خواص اهل دلی بودم که ناصر نازنین ازشون می گفت،جدای از این جماعت که هم طرفداران واقعی ناصر، اون جا بودند و هم اونهایی که فقط از موسیقی،چیزای خیلی سطحی واسه شادی الکیشون می خواستن که خُب طبیعی بود که ناصر با اندیشگی کارهاش،پژواک خواسته شون نبود!
امروز صبح، از آرشیو پیام کوتاه های همراهم، پیام موبایلی ناصر عزیز و نازنینم را توی عاشورای سال 8۴ یه بار دیگه بعد مدت ها دیدمش. بازم هر بار یه جلوۀ دیگه ای از حس و معنی یه. هر چند که من به باغ کمال اون، کالی بیش نیستم و اما صدای بغضم را جوری که کمتر تجربه ش کرده بودم،شنیدمش.
دستام ، گُر گرفته بود. از عاشورا به "روز پرواز" یاد کرده بودش وتوی دو تا پیام بعدیش هم از" حسین(ع) و عشق تو حقه،ولی دنیا پر از ناحقه" و وای. وای که از"کجایی رفیق،دلتنگم" نوشته بود ... وا افسوسا به حالم و حسرت های جگر سوزم!
بمیرم برات ناصرعزیزم.ببین صورتمو.ببین اشکامو. بی نفسیمو.حیف که پاسخ اون روزم چیزی نبود که معنی آتی ش رو بدونم.هر قدر که به سهم اندک خودم،دنیا و دلبسته هات رو می شناختمش عزیز ِ جانم.
وای که نمی دونستم و چقدر افسوسمه که بدونم اون پیام هات برادر جان،آخرین پیام کوتاه عاشورایی ات بودش و سال بعدش، اربعین تو به عاشورا و روز ابوالفضل بریده دست و حسین بی علی(ع) غیرت از شیرۀ جان فاطمه(س)نوشیده اش،می افته! وای.
ناصر عزیزم.اگر همیشه در حسرت آن اجرای در حضور خواص ماندم ولی حالا دیگه خوب می دونم که اون شب وقتی از اون نوایی معنی گفتی،منظورت چی بود!
آره! حالا دیگه خوب می دونم که اون خواص کی یا بودن و کدوم حضرات.اون نگاه و غم و رجای توامان توی نگاه و صداتو الان دارم یه کم می فهمم.سهم من و ما که جز حسرت نیست و خوشا به تو عزیز که اینک، اون نوایی ها رو به همکناری با ماه قمر بنی هاشم و به عرشیان عاشورایی ، صدا و نوایی.
خوش بخوان شولا ردای عشق:
ابالفضل بریده دست،مسلح بود به دست نور. به ما دستی عطا فرما،که دشمن را کنیم بر گور
...
فقط باشی مرا الله به نور احمد و حیدر. به نور مادرم زهرا به آن طفلان پیغمبر
...
اللهم اجعلنی فی مقامی هذا ممن تناله منک صلوات
زیارت عاشورا به یاد ناصر نازنین را در این شب ها میهمان دقائق مان باشیم و دو رکعت نماز به یادش...